پنجره زرد

از این پنجره تمام رنگ‌ها تجزیه می‌شوند به رنگ زرد نورانی:)

پنجره زرد

از این پنجره تمام رنگ‌ها تجزیه می‌شوند به رنگ زرد نورانی:)

پنجره زرد

دیدن منظره‌ها از پنجره یعنی آنها را با دید مضاعف دیدن. هم دیدن با چشم، هم دیدن با دل.
کاناپه قرمز
____________________________________________
یک عدد دانش آموز کنکوری، با یه ذهن پر از رنگ زرد و شلوغی، ورزشکار و تاحدی هنرمند، معتاد عکاسی و فیلم دیدن، دیوانه ریاضیات و شعر، کاملن بسته به شرایط کم‌حرف یا پرحرف، ته تغاری، خواهرِ کوچیکترِ دوبل، دخترعمه، دختردایی، خواهرشوهر! لازانیست و ته‌چینیست:)

پیام های کوتاه

اکسیر شادمانی ما، رنگ زرد بود :)

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۸ ب.ظ
"بسم رب المصطفا"


تمام زندگی م رو چند ماهیه که بر پایه دلتنگی بسته ام! سر که می زنم به وبلاگ قبلیم سید علی صالحی فریاد می زند:

" دشوار نیست
شما هم بگویید نور!
بگویید امید!
بگویید عشق!
آدمی چیزی شبیه بوی خوش باران است.... "

بعد بیشتر که میگردم پیش نویس هام رو پیدا می کنم تحت عنوان "نور عینی مصطفا..."
شاید به زودی همینجا منتشرشون کنم! حسرت هایی که شکوفا نشدن و نقطه هایی روشنی که تو زندگیم می دیدم و دوست داشتم به یه دوست بگم، شاید یه دوستی به اسم مصطفا... سراسر اون پیش نویس ها شادی بودن و خوشبختی محض :) یه یادآوری بود که چه جوری بلد بودم تمام مدت حالم رو عالی نگه دارم!

مصطفا میگه 
"من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم، تمام ناراحتی ها را تحمل کنم، رنج ها را بپذیرم، چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم..."

حرف های عجیب شهید را می نویسم چون می دانم در تمام این راه شلوغ و سخت و پر غوغا، باید هر لحظه یادم باشد که آرامش من یک وسیله برای موفقیتم نیست؛ بخشی از وظیفه ام است! و در نهایت اگر این راه را بی آرامش، بی یاد خدا و بی نظم توانستم بگذرانم -که بعید می دانم- تمام هدف، درست مانند اسکلتی پوچ و توخالی، روزی در تنهایی خودم پودر می شود. شاید از نظر بقیه بدرخشد و بالا برود اما خود می دانم مسیرم نه تنها نورانی نبوده بلکه خود جاده ی مردگان بود؛ قدم به قدم حرکت کردنم!
تا الان تقریبا 4 ماه، تنها چیزی که در روبه روی خود می دیدم اسکلت های باقیمانده از غذای لاشخوران قبلی این راه بود و از حالا به بعد که خروجی مسیر نور را یافتم، تقریبن 8 ماه وقت دارم که هم خودم را به عاقبت روشن رویایی م برسانم (به هرسختی که می خواهد باشد) و هم راه را برای دیگران روشن کنم! 


پ.ن1: نشستم تو مدرسه وقتی همه بچه ها خابن دارم اینا رو مینویسم:/ یه سریا هم دوووووورتا دووووورم نشستن از سال پایینیا و کلاس محیط زیست دارن! داشتن بررسی میکردن با این روند زندگیشون اگر همه آدم ها همینطوری ادامه بدن به چند زمین برای زندگی نیازه و تا کی میشه روی این زمین زندگی کرد!! بهترینشون و نرمال ترینشون دوتا زمین بود! یکی بود 23 تا!! دلم الحق که برای زمین سوخت... دغدغه های محیط زیستیم که پارسال براشون خودم رو کشتم دوباره سراسر وجودمو گرفت:))
+ببینید. خیلی دوستش دارم...

پ.ن2: مصطفا شهید مصطفا چمرانه که ارادتم بهش و کمک هایی که بهم کرده بی حد و حسابه:)

پ.ن3: ببخشید که وقت نمی کنم خیلی بنویسم و خیلی کامنت بذارم براتون! مطمئن باشید همه ش رو می خونم:) درست همون موقع هایی که فکر می کنم هیچ دوستی برام نمونده میام به اینجا سر میزنم و احساس خوشبختی محض می کنم از بودن شماها :)

پ.ن4: طوبای قشنگ کوچولوم رو بردن اردن! همینقدر دور... حتا باهاش حرف هم نزدم خیلی وقته!!
زیبا هم بیشتر از اون مدتی که طوبا و ام طوبا رو ندیدم، پیشم نبوده! و داییم اینا و پدربزرگم رو و جیم رو و همه رو خیلی وقته ندیدم! خیلی وقت... بهترین دوستم هم دیروز اومد مدرسه و فقط پنج دیقه تونستم ببینمش...:( دلتنگیا اینجوری صدبرابر میشه!

پ.ن5: این دختره سال پایینیم به جا اینکه فیلمشو ببینه زل زده به دمپاییم:/ منظورش اینه که برو دیگه ساعت مطالعه ت داره شروع میشه:دی

پ.ن6 : عنوان پست مصراع دوم یه بیتیه که تو تستای قرابت دلم براش رفت و خیلی ذوق زده شدم باهاش! البته مفهومش قناعت به فقر و محرومیت بود:// به هرحال! همینطوریش قشنگ بود:)) کل بیتش رو یادم نیس الان، میرم فلن تو سالن مطالعه چک میکنمش، شب میام مینویسم:دی
 این هم شعرش: چون زعفران، خزان من آمد بهار من/اکسیر شادمانی ما رنگ زرد بود

پ.ن7: مخلصیم والا:))
  • ۹۷/۰۷/۲۵
  • نورا :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">