پنجره زرد

از این پنجره تمام رنگ‌ها تجزیه می‌شوند به رنگ زرد نورانی:)

پنجره زرد

از این پنجره تمام رنگ‌ها تجزیه می‌شوند به رنگ زرد نورانی:)

پنجره زرد

دیدن منظره‌ها از پنجره یعنی آنها را با دید مضاعف دیدن. هم دیدن با چشم، هم دیدن با دل.
کاناپه قرمز
____________________________________________
یک عدد دانش آموز کنکوری، با یه ذهن پر از رنگ زرد و شلوغی، ورزشکار و تاحدی هنرمند، معتاد عکاسی و فیلم دیدن، دیوانه ریاضیات و شعر، کاملن بسته به شرایط کم‌حرف یا پرحرف، ته تغاری، خواهرِ کوچیکترِ دوبل، دخترعمه، دختردایی، خواهرشوهر! لازانیست و ته‌چینیست:)

پیام های کوتاه

زبتدا دعا‌ می‌کنم خدا خودش این وبلاگو از هرچی آشنا و فامیله دور نگه داره...

سپس... :دی

دیروز اولین روز پیش دانشگاهی گذشت و اونقدر عادی بود که...عاه:'| اصلا چنگی به دل نمی‌زد. کلاس ها همونقدر تکراری که قبلا و سال‌های قبل بود. سرشون نقاشی کشیدم و چندین دور خوابیدم. حتا زنگ آخر که خیلی تشنه‌م بود و خسته شده بودم، خوابیدم و خواب دیدم اومدم خونه جلو باد پنکه نشستم و دارم شربت پرتقال خونی می‌خورم:)) [جالبیش اینجاست که ما تو خونمون پنکه نداریم!!]

.

.

.

دوست دارم از امسال نهایت استفاده رو بکنم؛ مثلا برای دوری از فامیل! شاید اگه یه مدتی(حدودا یه سال) خودمو فقط درحال درس خوندن نشون بدم، دلشون برام تنگ شه و بیان بگن عاه زهرای نازم، این جیم زشت برای تو... و بعد من ناز کنم و بگم ببخشید من با طلبه جماعت آبم تو یه جوب نمیره! و این بشه پایان قصه ما؛ همین‌قدر رومانتیک:) شاید هم بعد از یه سال دوری دیگه بهش فکر نکنم! به این باگ زندگی فکر نکنم که ممکنه پسرایی روی زمین پیدا بشن که خیلی خیلی از داداش خودت بهترن و تو همینطور نگاهشون کنی و بذاری برن برای خودشون هرجا که ماماناشون می‌پسندن!

البته قابل حدسه که دلم برای یه سریاشون تنگ میشه مثلا برای طوبای ناز کوچولوم و برای دوست جدید هم سنم که تازه وارد خونواده‌مون شده و وای که چه‌قدر دوستی و نزدیکی توی چشمامون خونده میشه در حالی که من اجازه ندارم خیلی باهاش صمیمی بشم! دردناکه که بعد از هیژده سال زندگی برای اولین بار یه دختر همه‌چی تموم هم‌سن خودت دور و برت پیدا میشه و تو نمیتونی باهاش اون‌جوری که دوست داری، دوست باشی؛ در حالی که همیشه آرزوی چنین آدمی رو تو زندگیت می‌کردی! البته اگه همه‌چی تموم هم نبود شرایط خیلی تفاوتی نمی‌کرد:|

فعلا برم مدرسه ببینم روز دوم پیش (همون دوازدهم -_- ) چه خبره! قراره یکی از مشاورامون بیاد باهامون صحبت کنه و نمیدونم دقیقن کودومشونه. و وای من از آقای مشاورمون اصلا خوشم نمیاد:| فک کنم فکر می‌کنه من خنگم با این‌که می‌دونم قطعا طبق نتایج و تمام عقبه من می‌دونه کجای کلاس قرار دارم ولی بازم عین خنگا باهام رفتار می‌کنه:/ خلاصه که تمام امیدم به اون خانومه‌ست که انقدر خسته و بی‌جونه که فکر کنم وسط راه از استرس کنکور ما از کارش لفت بده بره خونه‌شون موهای بچه‌شو نوازش کنه:|| والا:/ 

  • ۹۷/۰۴/۱۰
  • نورا :)

نظرات  (۳)

سلام به خودت و اولین پست وبلاگت :)
پاسخ:
سلام به تو که اولین دنبال کننده اینجایی و کامنتت که اولین کامنت عمومی اینجاست:)
یه ربه تمرکز کردم ببینم جای نام چی بنویسم، چیزی به نظرم نرسید! (آیکن خنده احمقانه طور)

سپس!

باید بگم که می دونستم پست می ذاری امروز، چون دیشب با خودم شرط بستم یه روز وبلاگتو چک نکنم و مطمئن بودم اگه چنین تصمیمی بگیرم همون روز پست می ذاری!! :دی و چون شد!

هم اکنون از خواب بیدار شدم، توی خوابم داشتی یه دختره رو می کشیدی که پوست سبزه داشت و موهای فرفری بلند، و هر قسمت از موهاش یه رنگ بود! زرد و قرمز و بنفش و آبی و اینا...و این مدلی که موهاش جلوی سرش به سمت آسمون رفته بود اما بقیه ش آبشار شده بود پایین، و هی همین طور داشتی موهاشو می کشیدی و رنگای جدید می زدی به موهاش... مکان و زمانش رو یادم نیس اصلا.. :(
به هر حال که کارای جذاب انجام بده سر کلاست چون من خوابشون رو می بینم!

هی خوشگله! خلایق هر چه لایق اولا! دومن که تکرار می کنم! باید از رو جنازه من رد شی بذارم اون اصلا ازت خواستگاری کنه! سومن دانشگاه شریف نرو، اما برو امیرکبیر اونجا پسرای خوبی هستند (دانشجوهای دکترا، اساتید و بالاتر) که حس می کنم لیاقتت رو دارن ^^ (در پاسخ به سوال چرا شریف نه، باید بگم تصور زندگی تو با یک دانشگاه شریفی خرخون روحم رو آزار می ده ضمن این که دانشگاه امیرکبیر جاش بهتره و دور و برش پر از پارک و کافه و تئاتر و سینما و رستورانه و پسره می تونه بهت بگه بریم مثلا جزوه تون رو کپی بگیرم و اونجا بگه می خواید تا این جزوه ها آماده می شه بریم تو کافی شاپ بشینیم؟ حواست باشه مادر دنگت رو حساب کنی ها!!)

و در مورد دوازدهم ِ تحمیلی، باید بگم که هر روزش برای من ِ بی خبر از (گریه اش می گیرد!)
خلاصه که هر روز و هر دقیقه نگران و دعا گوتون هستم. یه روزی که دور نیست تبدیل می شه به خاطراتت و اون روز برمی گردی و بهش نگاه می کنی، امیدوارم مثل من بگی بهترین سال تحصیلت توی مدرسه بوده... :)
پاسخ:
اولن که سلام:))
واااای تصمیم جددددددیمو گرفتم که این نقاشی ای که تو توصیف کردی رو حتمن بکشم😍واااای چه قددددد قشنگ میشهههه
ینی امروز که من داشتم کل چارصد و پنجاه صفه جزوه‌م رو شماره میزدم هم خابشو دیدی؟😂

ولی تو هرچی بگی و هرچییی از خوبیای امیرکبیر و تهران و اینا بگی، قطعنننن هنوزم شریف😍😎😭

برای توی بی خبر از چی؟
چرا تحمیلی؟
ممنانم از دعاهات😍خیلی ممنانم^-^ ولی تو مگه قرار نبود دیگه دعا نکنی؟:|دوس شدین با هم (با خدا)؟:))))
اکثر ادمایی که دیدم میگن خیلی سال هیجان انگیزیه:) خدا کنه^^
  • چارلی ‎‌‌‌
  • عه، نظرم اشتباهی خصوصی شد :|
    پاسخ:
    😂😂
    منم تا حالا پیش اومده که کامنت خیلی خصوصی رو عمومی گذاشتم و دوستم هم کم نذاشته و عمومیش کرده! منتها برعکسش پیش نیومده بود تا حالا!:دی
     به هر حال که 
    این کامنتت و جوابش:
    حالا کنکور رو بذاریم کنار، ولی سال خیلی خوبی رو در پیش دارین :)) امسال برای من یکی از بهترین سالای تحصیلم بود :) البته شایدم بخاطر مدرسمون بود که آزادی های بیشتری بهمون داده بود امسال!
    + تو این یکی دو روز یه پست درباره کنکور میخوام بذارم، شاید به دردتون بخوره :)
    من هم یه عالمه از دوستام که امسال کنکور دادن و دوستای بزرگتر از اونام هم همینو میگفتن:) یعنی حتا یه نفر هم ندیدم که خاطر نشان نکنه که سال پیش چه قد براش سال جذابی بوده و اینا😂😍
    +بی صبرانه منتظرشم:) این چند وقت پستای مربوط کنکور رو و وبلاگای کنکوریا رو پر و پاقرص هرروز و هر ساعت بی توجه به روشن شدن یا نشدن ستاره‌شون چک میکردم^^
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">